قصه “گیسوکمند” | سرسره

0
5 مشاهده


چین کشور بزرگی است که نام قدیمی آن امپراطوری آسمانی است. این روزها به آن چین سرخ و چین کمونیست گفته می شود. چین در قاره آسیا قرار گرفته اس پایتخت آن پکن است و مردم آن زرد پوست اند. در این کشور تیره های مختلف مثل چینی هان، مغولی، کره ای، ترکی و تبتی زندگی می کنند. زبان رسمی آنها چینی است، ولی زبان های دیگری هم در این کشور رایج است. خط آنها نیز چینی است.

قصه شب”گیسوکمند“: پشت یک دهکده کوهستانی در چین، چشمه ای بود که آب آن همه زمین های دهکده را سیراب می کرد. در این دهکده، دخترک زیبایی زندگی می کرد که موهای صاف او تا روی پاهایش می رسید. موهایش مانند آب چشمه براق و درخشان بود و به خاطر همین موها او را گیسو کمند می نامیدند.

دخترک دوست داشت هنگام کار آواز بخواند. او کارهای زیادی انجام می داد. هر روز آب می آورد، هیزم جمع می کرد، به خوک ها غذا می داد و سبزی می کاشت.

یک روز ناگهان آب چشمه خشک شد. زمین ها از بی آبی خشک شدند و گیاهان پژمردند. مردم دهکده برای اینکه آب بیاورند باید به راه های دور می رفتند.

گیسو کمند هم هر روز برای آب آوردن به دهکده های دیگر می رفت. یک روز در راه برگ های شلغمی را دید. با خودش گفت: «کاش می شد این شلغم را به خانه ببرم.» او کمی جلوتر رفت و به برگهای شلغم چنگ انداخت و آن را از ریشه در آورد.

ناگهان آب زلالی جاری شد. گیسوکمند از دیدن آب خوشحال شد، ولی شلغم از دست های او پرواز کرد و باز جلو آب را گرفت. در همان وقت باد تندی وزید و دخترک را توی غار تاریکی برد.

غول کوه ها که بدنش از موهای زرد پوشیده شده بود، به گیسوکمند گفت: «اگر درباره چشمه آب من با کسی صحبت کنی، تو را می کشم.» و قبل از اینکه گیسوکمند بتواند دهانش را باز کند و چیزی بگوید، تندباد دیگری او را از غار بیرون برد. تندباد دخترک را به آسمان پرت کرد و بعد به روی زمین انداخت. وقتی گیسوکمند به خانه برگشت از ترس درباره راز چشمه با کسی صحبت نکرد.

روزها گذشت ولی گیسوکمند باز هم به کسی راز چشمه را نگفت. او همیشه به زمین های خشک نگاه می کرد و غمگین می شد. روز به روز لاغرتر می شد و موهای سیاهش کم کم سفید می شد. راز چشمه هم هر روز بیشت از روز قبل، بر قلبش سنگینی می کرد. از غصه، نور چشمانش کم شد و رنگ موهایش هم مثل برف سفید سفید شد.

روزی مرد همسایه دیوار به دیوار آنها، وقتی آب به خانه اش می برد، از پله ها لیز خورد و سطل آبش ریخت. او ناامیدانه فریاد زد: «ای وای! آب! آب سطلم ریخت!»

گیسوکمند با خودش فکر کرد: (زمین ها خشک شده است. محصولات از بین رفته است. مردم برای نوشیدن آب ندارند. پس چرا ساکت بمانم. حالا که مردم این همه درد می کشند، باید راز چشمه کوهستان را به آنها بگویم.» و بعد فکرش را عملی کرد.

به دهکده دوید و همه را خبر کرد: «بیایید به کوه برویم. من جای چشمه را می دانم.» او مردم را راهنمایی کرد و به کوه برد. آنها هم کوه را شکافتند و آب را پیدا کردند. وقتی آب جاری شد، مردم از شادی خندیدند و کف زدند و اشک ریختند. آنها آنقدر خوشحال بودند که متوجه نشدند که گیسوکمند ناپدید شده است. باد دوباره او را به غار برد. غول کوه با خشم و ناراحتی گفت: «از فرمان من سرپیچی کردی. حالا تو را می کشم.»

ولی گیسوکمند محکم جواب داد: «حالا که می دانم مردم دهکده راحت زندگی خواهند کرد، دیگر برایم مهم نیست مرا بکشی»

وقتی جواب گیسوکمند را شنید، خیلی خشمگین شد و گفت: «پس حالا من دانیم چطور تو را تنبیه کنم.» بعد دستور داد که دو تا از دیوها، گیسوکمند را با زنجیر ببندند. دیوها او را با زنجیر به صخره ها بستند.

مردم دهکده وقتی به ده برگشتند، تازه متوجه شدند که گیسوکمند ناپدید شده است. همه جا را گشتند. کیو یانگ پسر همسایه که با گیسوکمند بزرگ شده بود و او را دوست داشت، خیلی ناراحت شد. او خودش را به پای درخت جادویی رساند و در پای درخت گریه کرد. او از درخت خواست تا بگوید که چه کسی گیسوکمند را دزدیده است.

درخت جادویی جواب داد: «غول بدجنس کوهستان او را گرفته است و عذاب می دهد.»

کیو یانگ با شجاعت به طرف جایی که درخت را نشان داده بود، دوید و گیسوکمند را دید که به صخره ها زنجیر شده و از حال رفته است.

کیو یانگ با خودش گفت: «من باید انتقام گیسوکمند را بگیرم.» و با سرعت پیش درخت جادویی برگشت تا از او کمک بگیرد.

درخت جادویی گفت: «بعد از اینکه از نود و نه قله گذشتی به یک تک قله درخشان می رسی. از فرشته کوه بخواه تا فلوت جادویی اش را به تو قرض بدهد. آن وقت غول بدجنس کوهستان را شکست می دهی.»

کیو یانگ با هر سختی ای که بود، از نود و نه قله گذشت و قبل از اینکه به کوه درخشان برسد، فرشته زیبایی را دید که بر ابرها نشسته است و فلوت می زند.

فرشته وقتی قصه پسر را شنید، گفت: «فلوت جادویی من فقط چند دقیقه ای غول کوه را دور می کند. تو باید از هوشیاری خودت استفاده کنی تا او را برای همیشه از کوهستان دور کنی!» سپس فلوت را در دست های کیو یانگ گذاشت و او را به آسمان برد و به خانه اش رساند.

وقتی کیو یانگ به خانه برگشت، با مردم دهکده صحبت کرد و با هم تصمیم گرفتند مجسمه ای به شکل گیسوکمند بسازند و به جای او قرار دهند. آنها مجسمه سنگی بزرگی ساختند و نزدیک غار بردند. یعنی همان جایی که غول زندگی می کرد. سپس کیو یانگ شروع کرد به فلوت زدن. خیلی زود صدای ترسناک غول را شنید که داشت فرار می کرد.

غول از صدای فلوت بدش می آمد. وقتی غول فرار کرد، گیسوکمند، کم کم چشمانش را باز کرد. کیو یانگ با تبر تیزش، زنجیرها را از دست و پای گیسوکمند باز کرد و به او کمک کرد تا آرام آرام از کوه پایین برود.

کیو یانگ موهای سفید گیسوکمند را کوتاه کرد و روی سر همان مجسمه گذاشت. وقتی گیسوکمند به ده رسید، متوجه شد که همان موهای صاف و براق و سیاه دوباره رشد کرده است و بلندی آن هم، از شانه هایش تا کف پاهایش می رسد.

مردم دهکده با شادی فریاد زدند: «این دختر بهترین دختر دهکده است.» مردم برای نسل های بعدی آن دهکده، قصه دختری را که آب حیات را به مردم رساند، تعریف می کردند و هنوز هم دهان به دهان می گویند.

نویسنده: دینگ یوزن
مترجم: پوپک جوان
قصه شب”گیسوکمند” برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”


نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید