قصه “چه شد که خندیدند؟”

0
5 مشاهده


دوم تا هشتم آبان مصادف با هفته بین المللی خلع سلاح است. در این هفته گروه های صلح طلب سعی می کنند که توجه مردم و دولت ها را نسبت به سلاح های مرگبار جلب کنند.

قصه شب”چه شد که خندیدند؟”: دفتر نقاشی امید پر بود از نقاشی. او می توانست خیلی چیزها بکشد، اما فقط یک ماجرا را نقاشی می کرد. او همیشه صحنه ای از جنگ می کشید. توی نقاشی او سربازها، تفنگ های بزرگی داشتند. تانک های بزرگی می کشید که در حال پیشروی بودند و هواپیماهایی که بمب می ریختند. نقاشی امید پر از دود و آتش بود و پر از سربازهایی که کشته شده بودند.

او از کشیدن این نقاشی ها لذت می برد و دلش می خواست همه سربازهای غریبه را در نقاشی اش از بین ببرد. آن روز هم، امید دلش می خواست نقاشی بکشد. به دفترش نگاه کرد. پر از تانک و هواپیما بود، اما این بار دوست داشت چیز دیگری بکشد. یک شکل تازه و یک ماجرای دیگر.

امید خیلی فکر کرد. فکر کرد یک ماجرای جنگی در دریا بکشد یا جنگ فضایی یا آدم آهنی ها با انواع مسلسل. بعد فکر کرد صحنه یک جنگ قدیمی را بکشد که سربازها با شمشیر و تیر و کمان می جنگیدند، اما نمی دانست چرا حوصله این شکلها را نداشت و آخر تصمیم گرفت یک دشت را نقاشی کند.

اول چند کوه کشید که روی قله های آنها برف نشسته بود. یک رود کشید که از کوه شروع می شد و پایین می آمد. توی دشت انواع گل ها را با رنگ های مختلف کشید. کنار رود دختری را نقاشی کرد که پایش را در آب رودخانه گذاشته بود تا خنی شود. آن طرف رود، خانه ای را کشید که از دودکش آن دودی به آسمان می رفت. با خودش گفت: «مادر این دختر نان می پزد تا با هم بخورند.»

پشت سر دخترک دو تا بچه کشید. یک پسر با لباسی به رنگ چمن و دختری با لباسی به رنگ خورشید. بعد برای دختر دامن چین داری کشید که گل های قرمزی روی آن بود.

یک بادبادک هم در آسمان کشید که نخ آن در دست دختر و پسرک بود. یک عالم گوشواره های کاغذی برای بادبادک کشید و هر گوشواره را به یک رنگ درآورد. یکی قرمز، یکی سبز، یکی زرد و یکی نارنجی و.. بادبادک در هوا تاب می خورد.

امید سرش را کمی عقب برد تا بهتر بتواند نقاشی اش را ببیند. خیلی قشنگ شده بود. نقاشی او انگار شکلی از زندگی بود. این اولین نقاشی او بود که تانک و توپ و هواپیما در آن دیده نمی شد. هیچ فکر نمی کرد که کار خودش باشد. به نقاشی های قبلی خود نگاهی انداخت. چقدر با هم فرق داشتند، اما با همه اینها صحنه جنگ هنوز برایش قشنگ و دوست داشتنی بود.

امید غرق تماشای هواپیماها بود و فکر می کرد که هواپیماها چقدر خوب روی سربازهای غریبه بمب می ریختند. ناگهان احساس کرد که سربازها به راه افتادند. نزدیک بود از تعجب فریاد بزند. چشمانش را به هم مالید و خوب نگاه کرد. درست می دید. سربازها راه می رفتند و شلیک می کردند.

سربازها همچنان در حال پیشروی بودند و هر کدام با فریاد و سر و صدای زیاد حرکت می کردند. فرمانده سربازها با دوربین خود سربازها را زیر نظر داشت و به توپ ها فرمان آتش میداد. غرش توپ ها بلند شد. از هر گوشه صدای انفجار می آمد. امید از ترس نمی دانست چه بکند. می خواست فریاد بزند که تانک ها به راه افتادند.

تانک ها حرکت می کردند و گلوله های خود را به سمت سربازهای . می کردند. هر گلوله ای که شلیک می شد سربازی به زمین می افتاد و صداصدای فریادش به آسمان می رفت.

ناگهان صدای انفجاری امید را تکان داد. آتش و دودی بلند شد و به دنبال آن یکی از هواپیماهای جنگی چرخی زد و شروع کرد به بمب ریختن. هواپیمای دیگر هم به دنبالش بلند شد و به سمت آن موشک فرستاد.

هواپیماها بمب می ریختند. تانک ها شلیک می کردند و سربازها نیز با تفنگ هایشان سربازهای غریبه را می کشتند.امید دیگر نمی توانست در اتاق بماند. به سرعت از اتاق خارج شد و در را محکم پشت سر خود بست. آرام پشت در نشست و گریه کرد. صدای گلوله ها قطع نمی شد و صدای انفجار گوش را پر می کرد. امید فریاد زد: «بس کنید. تمام کنید. خواهش می کنم بمب نریزید.» ناگهان صدای جیغی شنید و بعد انگار همه چیز تمام شد.

دیگر صدایی نیامد. دیگر بمبی منفجر نشد و دیگر گلوله ای شلیک نشد. امید با ترس بلند شد و آهسته و هراسان در اتاق را باز کرد. اتاق آرام بود، اما بوی دود و آتش و بارون می آمد. آرام آرام به طرف دفتر نقاشی اش رفت و به آن نگاه کرد.

صحنه جنگ، هنوز همان صحنه بود. هواپیمایی در حال سقوط، سربازها در حال پیشروی و تانک ها در حال له کردن سربازهای غریبه. امید دفترش را ورق زد تا نقاشی تازه اش را ببیند، اما وقتی چشمش به آن نقاشی افتاد، جیغی کشید و از اتاق بیرون دوید. آن روز امید دید که در نقاشی اش، دیگر از دشت پر گل خبری نیست و خانه اش و خراب شده است.

دود سیاهی تمام اسمان را پر کرده بود. از بچه ها خبری نبود. بادبادک سوراخ سوراخ شده بود و آب رودخانه قرمز بود. دختری که پاهایش را در آب رودخانه گذاشته بود، دیگر نبود. دیگر هیچ خبری از زندگی در نقاشی امید نبود.

امید دلش برای نقاشی اش سوخت. دلش برای دخترک کنار رودخانه، برای آن خانه که کسی در آن نان می پخت و برای دختر و پسری که بادبادک به هوا می کردند سوخت. امید فکر کرد که چقدر تانک ها و هواپیماها بد بودند و چطور توانستند آنجا را بمباران کنند؟ امید دلش برای همه بچه ها، خانه و پرنده هایی که در جنگ بودند، سوخت و برای آنها گریه کرد.

از آن روز، مدتها می گذرد. وقتی امید به آن ماجرا فکر می کند، باز هم غمگین می شود، اما او باز هم نقاشی می کشد. او هر وقت حوصله داشته باشد به سراغ دفترش می رود و نقاشی می کشد.

یک صحرا می کشد که چوپانی برای گوسفندانش نی می زند و با تانک آشنا نیست. یک باغ بزرگ می کشد که دختری به گل های آن آب میدهد و هیچ بمبی در آن منفجر نشده است. یک شهر می کشد که هیچ هواپیمای جنگی روی آن پرواز نمی کند. یک خانه می کشد که بچه ها در آن بازی می کنند و می خندند. پدر و مادرشان هم می خندند. همه می خندند. خیلی می خندند. خیلی

نویسنده: ناصر یوسفی
قصه شب”چه شد که خندیدند؟” برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”


نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید